نوشته شده توسط محمد فاضل شریفی – چ اسد ۱۰ ۱۳۹۷, ۱۱:۵۸ ق.ظ

نویسنده: محمد فاضل شریفی
محمد فاضل شریفی،‌ آمر انستتیوت زبان و ادبیات فارسی در اکادمی علوم افغانستان، پژوهشگر و نویسنده ی که بیشتر از ۱۰ اثر علمی و پژوهشی ایشان تا اکنون زیور چاپ یافته و ده ها مقاله علمی و پژوهشی دیگر وی نیز در عرصه زبان و ادبیات فارسی در معتبر ترین مجله های علمی داخلی و خارجی منتشر شده است.

 

نوایِ بیدارگری در مثنویِ معنوی

خلاصه

آثار مولانا جلال الدین محمد بلخی، به همان پیمانه که  در راستایِ شرح و تبیینِ عشق به جمال حقیقی  و رسیدن به رموز عرفانی،  سهم عظیمی در رشد و بالنده گی عرفان اسلامی داشته است، از نقطه نظر توجه به ژرفای ِافکار انسانی و محیط پیرامونی او نیز پویاترین پندارها را در خود نهفته است.

مولانا به مثابۀ یک عارف روشن ضمیر و انسان آگاه، تمامِ زوایایِ پیدا و پنهانِ جامعه و عصر خویش را مد نظرقرارداده و با توجه به رسالت عظیمی که در راستایِ سمت و سو دهیِ جامعه احساس می نموده است، پیام هایِ روشن و تعالیم ارزشمندی را در هرزمینه ارایه نموده است.

یکی از موضوعات بسیار ارزشمند در آثارمولانا به ویژه «مثنوی معنوی» پرداختن به مبحثِ بیدارگری می باشد که متاسفانه چنانی که باید مورد تحقیق قرارنگرفته است.

پژوهش حاضرکوششی است برایِ معرفی و تحلیلِ نواهای  بیدارگرانۀ مولانا  در مثنوی مولوی.

کلید واژه ها: مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی و بیدارگری.

 

مقدمه

بدون هیچ تردیدی می توان اذعان نمود که از زمان پیدایی نخستین طلایه های شعر در حوزۀ فرهنگی ما،  این جوهرۀ ارزشمند اندیشه و خیال،  به مثابۀ  یکی از تاثیر گذارترین و  پویا ‌ترین هنرها درخطِ زمان مورد توجه قرارداشته است.

شعر، جدا از کارکرد ارزنده اش به عنوان هنر زبانی، به صفتِ آیینه تمام‌نمای هویت، تاریخ و اجتماع ما کاربرد داشته و بسترقابل اتکایی برای تبیین اندیشه های فلسفی- حکمی و تعلیمی، شرح داد و بیدادگریِ های تاریخ، بیان شورهای عاشقانه، حماسی و عرفانی و  مجالی برای نقدهای تیزِ شاعران بیدارگر،  به هدفِ رهایی همنوعانشان از زشتی ها و پلشتی ها، بوده است.

با نگاهی ژرف به ساحتِ محتوایی شعر فارسی دری با وضاحت تمام در می یابیم که وسعت دامنۀ رسالتِ شعر دراین  رودبارهمواره خروشان ،  حوزه مسوولیت شاعران ما را نیز فراتر از محدوده تعیین شده برای شاعر در سایر جوامع  گسترش داده است.

دراکثریتی از جوامع، شعر وظیفه برآورده ساختن حس لذت جویی انسان را به دوش داشته است ؛ این درحالی است که شاعران ما درکنار مسوولیت خلق آثار شعریِ آراسته با لازمه های این هنر، رسالت انتقال و تعلیم و اندیشه های برین انسانی و بیدارگری در زمینه های مختلف حیات اجتماعی را نیز برعهده داشته اند  .

ادبیات بیدارگر که تنها روح بیدارهنرمند رسالتمند آن را  می آفریند، ادبیاتی است که به اعتبار هدف بیدارگرانه خویش از ارزشمندی خاصی برخوردار بوده و می توان گفت:« هر اثری که به گونه یی فارغ از این اندیشه باشد؛ در حقیقت یکی از شاخصه های مهم خود را فراموش نموده است.» (۴۲:۱۱)

با توجه به ارزشمندی عنصر بیدارگری در ادبیات فارسی، آثار تمامی قله های شعرفارسی با این گوهر آراسته شده و در این میان بیدارگری های خداوند گاربلخ در مثنوی معنوی از جایگاه خاصی برخوردار می باشد.

مبرمیت تحقیق: این تحقیق از آنجا مبرم دانسته می شود که بیدارگری های مولانا وابسته به زمان و مکان خاصی نبوده و در هربرهه یی از زمان و   به منظورِ اصلاح  ناهنجاری های جامعه می توان از آن استفاده نمود.

ارزش تحقیق:  تحقیق  حاضر از این سبب حایز ارزش می باشد که به یکی از عرصه هایِ کمترتبارز یافته در مثنوی معنوی در آن پرداخته شده است.

هدف تحقیق: هدف از انجام این تحقیق دریافت نظریات وتحلیل افکار بیدارگرانه مولانا در مثنوی معنوی می باشد.

روش تحقیق: این تحقیق با استفاده از روش کتابخانه یی صورت گرفته  وبه  تحلیل وتشریح موارد مورد نظرپرداخته شده است.

 

متن تحقیق

با وجود اینکه  بیدارگری در شعرفارسی جولانگاه وسیع دارد؛ اما دریک دسته بندی واحد می توان اندیشه های بیدارگرانه  را در رویکرد های  دینی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و عرفانی به مطالعه گرفت که «شاعران بیدارگربا توصل به آن؛ «آنچه را که هست توصیف می کنند و سپس آنچه را که باید باشد نیز به بیان می گیرند و درمواردی بی آنکه به باید ها و نباید هابپردازند با شرح بود ها و نبود ها فهم جامعه را به سوی باید ها و نباید ها می کشانند.»(۴۳:۸)

در کنار سایر قله های  راز آموز و رمزپرداز شعر فارسی دری که شعرشان بستر حیاتی و ارزنده یی برای پرورش مفاهیم و آموزه های والای انسانی و بیدارگری  بوده  است؛ فرزند فرزانه بلخ؛ مولانا جلال الدین محمد بلخی از قافله داران این  وادی  به شمار می آید.

مولانا با آمیزه ای از داستان و تمثیل،  عمیق ترین و پیچیده ترین مسایل دینی، کلامی، فلسفی، عقلانی ، اخلاقی، روانی و اجتماعی را شرح داده است. ارتباط نزدیک و بی آلایشانۀ وی  با مردمی که با آنان می زیسته و رسالت تعلیم و بیدارگری آنان را بر عهده داشته است، زبان بیان  مولانا را به زنده گی آنان نزدیکتر ساخته و در تفهیم و انتقال مبانی فکری و عقیدتی خود با استفاده از قصه و تمثیل و اصطلاحات و باورها و اعتقادات عوام،  بیشترین تاثیرگذاری را برمخاطبانِ خویش داشته است.(۳۳۸:۱۵)

افزون برآن، خداوند گار بلخ با دارا بودن توانایی های منحصر به فردی چون:  خضوع عمیق ، ژرف اندیشی و معرفت همه جانبه  به کتب آسمانی، شناخت دقیق از طبیعت و عوامل خسران آدمی، شناخت دقیق از حاجتهای انسان،  اشراف به دغدغه  رهایی و  نجات روح از حصارها و آفات بالقوه ، بالفعل و بالطبع و در یک کلام؛ رهایی انسان از رنجها و آلامی که فرا روی وی قرار دارد.( ۶۳:۱۴) به علت یابی دردها و رنج های بشری در قالب حکایات و تمثیلها پرداخته و با پیام های بیدارسازِ خویش راه های رسیدن به کمال حقیقی  را بازگفته است که در این جستارکوتاه برخی از نمودهای بارزِ بیدارگری های این سخنوروارسته و عارف گران ارج را  براساس فراز هایی که از آن یاد آوری شد، در مثنوی معنوی معنوی به کاوش می گیریم.

 

نخست، بیدارگری دینی

انتقاد از عبادتهای ریاکارانه و تهی از اخلاص و سودجویی از دین به حیث یکی از آفات بزرگ درجوامع اسلامی  همواره از سوی اندیشمندان مسلمان مطرح شده است و دراین میان،  مولانا که به مثابه یک  عارف روشن ضمیر و آگاه، راه های رسیدن بشر به سعادت و اعتلا را نه در کمال و علم و هنر بلکه  در حقیقت دین و جوهر دینداری می یابد.(۲۲۵:۱۲) بیش از هرکس دیگری از این آفت در رنج بوده است.

از دید خداوندگاربلخ،  تا زمانی که انسان به جوهردین آراسته نگردد؛ هرگز نمیتواند در تفکیک راه صواب از ناصواب توفیق حاصل نماید. (۲۰۱:۱۱)

وی مانند شاعران بیدارگر قبل از خود رسیدن به  جوهر ایمان را در روی آوردن به حق و اعراض از اغیاردانسته( ۲۸۶:۶) و هوا و ایمان را با هم متضادمی بیند. به تصور مولانا ننگ الوده نمی تواند فخر دین باشد و از لازمه های اصلی ایمان واقعی عمل مبتنی برآن است.

این عارف روشن روان که « در عوالم باطن و نهان اشیا جهان جان را روان می یابد، در دل ذره خورشید می بیند و در باطن قطره صد جوی روان می جوید، به ماهیت شی نظر دارد نه به صورت آن و برای هر ظاهر باطنی قایل است و از هر ذره پیامی می شنود»(۲۳۴:۱۰)صورت پرستی  را نکوهیده و زاهدانی  را که تنها به حرف قران بسنده  می کنند ضریران خوانده و چنین هشدارمی دهد:

حرف قرآن را بدان که ظاهریست          زیر ظاهر باطنی بس قاهریست

زیر آن باطن یکی بطن ســــــوم                که درو گردد خردها جمله گم

بطن چارم از نبی خود کس ندید         جز خدای بی‌نظیر بی‌ندید

تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین      دیو آدم را نبیند جز که طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمیست         که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

مرد را صد سال عم و خال او       یک سر مویی نبیند حال او(۴۵۴:۳)

مولانا  درحکایت( آن فقیه با دستاربزرگ و آنکه بربود دستارش) به ذکر این مهم می پردازد که داشتن عمامه بزرگ دال بربصیرت عمیق و عامل فضیلت هیچ کدام از عالم نماهای ظاهربین نیست؛ بلکه فهم عمیق از دانش دینی و مهم تر از آن ؛ بینش و کردار پاک و درست،  فضیلت به حساب می آید و جان مطلب اینکه« به ظاهر اشخاص و اشیانباید فریفته شد» (۸۷:۹)

یک فقیهی ژنده ها در چیده بود              در عمامه خویش در پیچیده بود

تا شود زفت و نماید آن عظیم        چون در آید سوی محفل در حطیم

ژنده ها از جامه ها پیراسته             ظاهرا دستار از آن آراسته

ظاهر دستار چون حله بهشت                چون منافق اندرون رسوا و زشت

پاره پاره دلق و پنبه و پوستین            در درون آن عمامه بد دفین

روی سوی مدرسه کرده صبوح                تا بدین ناموس یابد او فتوح

در ره تاریک مردی جامه کن             منتظر استاده بود از بهر فن

در ربود او از سرش دستار را        پس دوان شد تا بسازد کار را

پس فقیهش بانگ برزد کای پسر        باز کن دستار را آنگه ببر

این چنین که چار پره می پری        باز کن آن هدیه را که می بری

باز کن آن را به دست خود بمال              آنگهان خواهی ببر کردم حلال

چونک بازش کرد آنک می گریخت   صد هزاران ژنده اندر ره بریخت

زان عمامه زفت نابایست او             ماند یک گز کهنه ای در دست او

بر زمین زد خرقه را کای بی عیار       زین دغل ما را بر آوردی ز کار(۵۳۵:۳)

مولانا آنجا که می خواهد هیبت میان تهی محتسبانِ مردم آزار را بشکند و قصد افشایِ مفاسدِ آنها را دارد، کاکرد آنها را  اینگونه به تصویرمی کشد:

محتسب در نیم شب جایی رسید           در بن دیوار مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو          گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست              گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست

گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن          گفت آنک در سبو مخفیست آن

دور می‌شد این سؤال و این جواب             ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین آه کن           مست هوهو کرد هنگام سخن

گفت گفتم آه کن هو می‌کنی             گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادیست           هوی هوی می‌خوران از شادیست

محتسب گفت این ندانم خیز خیز              معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت رو تو از کجا من از کجا          گفت مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو         از برهنه کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوت رفتن بدی             خانۀ خود رفتمی وین کی شدی

من اگر با عقل و با امکانمی          همچو شیخان بر سر دکانمی ….(۲۴۸:۳)

او مکر و ریای زاهدان دروغین را با بیان حکایت طنز آمیز از موذن زشت آوازی که در کافرستان بانگ نمازکرده بود،  برملا می کند و نشا ن می دهد که گاه زهد خشک و تعصباتِ نابخردانه موجب کج فهمی و گریز  از دین می شود:

یک مؤذن داشت بس آواز بد             در میان کافرستان بانگ زد

چند گفتندش مگو بانگ نماز            که شود جنگ و عداوتها دراز

او ستیزه کرد و پس بی‌احتراز          گفت در کافرستان بانگ نماز

خلق خایف شد ز فتنۀ عامه‌ای           خود بیامد کافری با جامه‌ای

شمع و حلوا با چنان جامۀ لطیف             هدیه آورد و بیامد چون الیف

پرس پرسان کین مؤذن کو کجاست         که صلا و بانگ او راحت‌فزاست

هین چه راحت بود زان آواز زشت             گفت که آوازش فتاد اندر کنشت

دختری دارم لطیف و بس سنی            آرزو می‌بود او رامؤمنی

هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش          پندها می‌داد چندین کافرش

در دل او مهر ایمان رسته بود              هم‌چو مجمر بود این غم من چو عود

در عذاب و درد و اشکنجه بدم          که بجنبد سلسلۀ او دم به دم

هیچ چاره می‌ندانستم در آن            تا فرو خواند این مؤذن آن اذان

گفت دختر چیست این مکروه بانگ        که بگوشم آمد این دو چار دانگ

من همه عمر این چنین آواز زشت             هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت

خوهرش گفتا که این بانگ اذان              هست اعلام و شعار مؤمنان

باورش نامد بپرسید از دگر                 آن دگر هم گفت آری ای پدر

چون یقین گشتش رخ او زرد شد          از مسلمانی دل او سرد شد…. (۷۴۶:۳)

 

دوم،  بیدارگری اجتماعی

از آنجا که تصویرِ تمام زوایایِ زنده گی و مراودۀ طبقات اجتماعی درشعر مولانا  به صورت همه جانبه بازتاب یافته است(۱۶۴:۸) انتقاد از اوضاع آشفته و آشکارسازی ناآگاهی فراگیر و کمبود های عاطفی- اجتماعی روزگار، را در جای، جایِ آن میتوان به مطالعه گرفت.

انعکاس ژرف و عمیق نابه سامانی های  اجتماعی با ذکرلایه های مختلف آن در مثنوی این نگرش را پدید می آورد که اساسا  ذهن مولانا بیش از اینکه ادبی باشد؛ اجتماعی بوده است. رسیدن به این دیدگاه از انجا قوت می گیرد که نخست، مولانا برخلاف تعداد دیگری از شاعران شعر خود را درخدمت دربار و مدح درباریان قرارنداد. دوم،  شعراوتصویر  روشنی از زنده گی و شور و هیجان اجتماعی  عصرش را به دست می دهد که  با واقعیت های تاریخی همسویی داشته وبابیانی روشن و سخت نزدیک به زبان مردم بیان می شود و سوم نباید فراموش کرد که  تصوف مولانا نیز، تصوف  اجتماعی است؛  زیرا مولانا از میان مردم برخاسته و درمیان آنان زیسته و با زبان آنان سخن گفته است.(۳۴:۱۳)

تصویری که مولانا ازمحیط ِخود ارایه می دهد، حاکی از جامعۀ بسته یی است که با انحرافات گوناگون اجتماعی  دست و گریبان بوده است.(۱۴۵:۵)

او می دانست که  پرداختن در مورد موضوعات جدی، آن هم با لحنی خشک به مزاق عامۀ مردم برابر نمی باشد؛ از جانب دیگروقوفِ کامل داشت که هرقدر زخمهای جامعه عمیق تر باشد به داروی  موثرتر و ابزار مفید تر نیازخواهد بود؛ از همین رو برای شرح و تصویر دردها و تناقض هایِ ویرانگر اجتماعی از شیوه های بیانی طنز و مطایبه استمداد جسته است.

یکی از مصایب بزرگ جامعه درعصرمولانا جهل و نادانی و مردم و گرایش به تقلید بوده که  زمینه سازِ سلطه  بیشتر زورگویان و سود جویان گردیده  است.  نمونه های روشن این گونه بیدارگری ها را در حکایتهای  متعدد در مثنوی می توانیم به جستجو بگیریم که حکایت آن صوفی که خرش را درخانقاه می فروشند و با بهای آن سفرۀشراب ترتیب می دهند و صاحب خر نیز غافل و مقلدانه با آنان به سماع برمی خیزد ، بی آنکه بداند منظور از پایکوبی آنها چیست؟ تاثیرگذارترین شاهد آن می باشد ودر پایان حکایت چنین نتیجه می گیرد:

خلق را تقلید شان برباد داد               ای دوصد لعنت براین تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی حاصلان             کابرو را ریختند از بهرنان…(۱۸۷:۳)

مولانا با بیان صمیمانه و جذابی که دارد جامعه را چنانی که هست می نمایاند ومی کوشد «آیینه یی  فرارویِ   جامعه خویش باشد و زشتی ها و زیبایی های حیات انسانی را بعینه نشان دهد . »(۳۴۴:۱۵)

او برای آگاه ساختنِ مردم از حیل و مکر انسانهای ابلیس طینت و  تعلیم این حقیقت  تلخ  که :

چون بسی ابلیس ادم روی هست           پس به هردستی نشاید داد دست….(۳۳:۳)

داستان طنز آمیز طوطی و بقال را می پردازد تاثابت نماید که به هم مانند  بودن صورتها دلیل به هم مانند بودن ذات ها نیست. چنانکه آب شیرین و شور، هردو در ظاهر به هم مانند است؛  ولی در ماهیت و کارکرد هرکدام  تفاوت از کجا تا به کجاست!

به همین ترتیب او ناآگاهانی راکه از سر نادانی و با این تصور جاهلانه که انبیا و اولیا نیز مانند سایر مردم به خواب و خور نیازمند اند به سان خود گمان کرده بودند و از جهالت و عدم بصیرت نمی دانستند که فرق درمیان آنها بی منتهاست،  به نکوهش می گیرد:

بود بقالی و وی را طوطیی                  خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان             نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی           در نوای طوطیان حاذق بدی

خواجه روزی سوی خانه رفته بود             بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه‌ای برجست ناگه بر دکان            بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت      شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش            بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب              بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد             مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ         کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان           که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را             تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار           بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت             تا که باشد اندر آید او بگفت

جولقیی سر برهنه می‌گذشت          با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان            بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی            تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را             کو چو خود پنداشت صاحب دلق را…. (۳۳:۳)

داستان خاریدن روستایی شیر را درتاریکی و گمان کردن اینکه گاو اوست نیز طنزی است بیدارباشی است، برای دوری از قیاسهای غلط و اشتباهات آشکار بشری که از روی غفلت خود را در خطر می اندازد:

روستایی گاو در آخر ببست             شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی شد در آخر سوی گاو           گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو

دست می‌مالید بر اعضای شیر            پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر

گفت شیر ار روشنی افزون شدی          زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی  (۱۸۷:۳)

با تعمق بیشتر در اندیشه های اجتماعی مولانا مشاهده می شود؛ که نهاد این عارف وارسته از فروغ انسانیت آکنده و نورانی بوده و متاثر از اصول اخلاقی و تربیتی مکتبی است که از دید آن جامعه انسانی به منزله پیکره یی واحد و افراد بشر همانند اعضای آن قابل مشاهده می باشد ،که طبعا باید در اندوه و شادی هم شریک باشند.

سوم،  بیدارگری سیاسی

از آنجا که استمرار حکومت های مستبد و فاسد، جنگ و پیامد های ویرانگر آن، وضع مالیات سنگین و کمرشکن ، نا امنی و چپاول و طمع ورزی های برخی از حکامِ نا بخرد وضعیت بحرانی یی را در سده های هفتم و هشتم پدید آورده بود، مولانا با انتقاد از شیوه فرمانروایی و اعتراض به ناشایسته گی فرمانروایان و حکام خرد ستیز، به بیدارگری های سیاسی در جامعه  همت یازیده است. «از  دید مولانا کسانی که بدون شایستگی بر مسند های بزرگ تکیه می زنند و بدون داشتن صفات عالی مردانگی و شجاعت تیغ برمیان می بندند و با حیله و بی شرمی به سلاح رستمی مسلح می شوند، در میدان زنده گی زود رسوا می گردند» (۱۹۶:۴)؛ چنانکه در دفتر دوم مثنوی و در قصه (تیراندازی و ترسیدن او از سواری که  در بیشه می‌رفت،) شرح حال اینگونه رستم نمایان  شغاد منش را  این گونه به بیان می گیرد:

یک سواری با سلاح و بس مهیب                می‌شد اندر بیشه بر اسپی نجیب

تیراندازی بحکم او را بدید                پس ز خوف او کمان را در کشید

تا زند تیری سوارش بانگ زد                من ضعیفم گرچه زفتستم جسد

هان و هان منگر تو در زفتی من                 که کمم در وقت جنگ از پیرزن

گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش                  بر تو می‌انداختم از ترس خویش

بس کسان را کلت پیگار کشت                 بی رجولیت چنان تیغی به مشت

گر بپوشی تو سلاح رستمان              رفت جانت چون نباشی مرد آن

جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر                  هر که بی سر بود ازین شه برد سر

آن سلاحت حیله و مکر توست                  هم ز تو زایید و هم جان تو خست

چون نکردی هیچ سودی زین حیل               ترک حیلت کن که پیش آید دول(۲۷۵:۳)

مولانا شاهان بی درک و بی درد  را بندۀ بنده خود- بنده نفس خود- دریافته و فرمانروای حقیقی را کسی دانسته که از جاه و جلال شاهی فارغ است . او با باید آوری رسم شاهان پیشین عقیده خود را در باره روش سیاسی مورد علاقه اش  چنین نشان داده است:

پادشاهان را چنان عادت بود                این شنیده باشی ار یادت بود

دست چپشان پهلوانان ایستند                زانک دل پهلوی چپ باشد ببند

مشرف و اهل قلم بر دست راست               زانک علم خط و ثبت آن دست راست

صوفیان را پیش رو موضع دهند               کاینۀ  جانند و ز آیینه بهند

سینه صیقلها زده در ذکر و فکر                 تا پذیرد آینۀ  دل نقش بکر

هر که او از صلب فطرت خوب زاد                 آینه در پیش او باید نهاد(۱۳۹:۳)

فرزند بلند باورِ بلخ،  با استبداد رای و  شاهان مستبد هیچ گونه سرسازش ندارد،  از این رو در هر جایی که درمثنوی فرصتی برای پرداختن به این موارد به او دست می دهد ، به بیدارسازی اذهان مردم  در باره اوصاف و خصایل خودکامگان تاریخ یا چهره هایی که با زر و روز و تزویر و حمایت دین به دنیا فروخته گان و چاپلوسان عامل فتنه انگیزی ها و ستمکاریها می شوند می پردازد.  او ویژه گی های عاطفی و روحی قدرت طلبان ریاست جوی، را استادانه تحلیل نموده و ضمن خوارشمردن قدرت و صلابت صوری و دنیوی  خودکامگان و بیان این که با ستایش حکام ستمگر عرش خدای می لرزد، سیمای شاهان و امرایی را که نتوانسته اند از اسارت هوا و هوس های ناپاک خود رهایی یابند اینگونه به تصویر می کشد: (۳۰۵:۸)

مر اسیران را لقب کردند شاه          عکس چون کافور نام آن سیاه

شد مفازه بادیۀ خون‌خوار نام          نیکبخت آن پیس را کردند عام

بر اسیر شهوت و حرص و امل            بر نوشته میر یا صدر اجل

آن اسیران اجل را عام داد                 نام امیران اجل اندر بلاد

صدر خوانندش که در صف نعال           جان او پستست یعنی جاه و مال (۵۹۰:۳)

مولانا  ترویج هرج و مرج و درهم و برهم شدن اوضاع اجتماعی را درجوامع برخاسته از حضور  کسانی  می داند که  خلافِ استعداد و لیاقت خویش، براریکه سروری تکیه می زنند. او  این نوع حکام را  با تیر طعن هدف قرار داده  و پیامد کارنامه های شان را  در دفتر پنجم مثنوی ،(در حکایت آن شخص که با صورت رنگ پریده و پریشان از ترس خود را به خانه یی انداخت و وقتی صاحب خانه  پرسید که خیرست چه واقعه است؟ گفت:  بیرون خر می‌گیرند. صاحب خانه  به سخره گفت:  مبارک خر می‌گیرند! تو خر نیستی چه می‌ترسی ؟ گفت:  خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم که  مرا خر گیرند.) بدین نحوه  بیان می نماید:

آن یکی در خانه‌ای در می‌گریخت                  زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت

صاحب خانه بگفتش خیر هست                  که همی لرزد ترا چون پیر دست

واقعه چونست چون بگریختی                  رنگ رخساره چنین چون ریختی

گفت بهر سخرۀ شاه حرون               خر همی‌گیرند امروز از برون

گفت می‌گیرند کو خر جان عم                 چون نه‌ای خر رو ترا زین چیست غم

گفت بس جدند و گرم اندر گرفت                  گر خرم گیرند هم نبود شگفت

بهر خرگیری بر آوردند دست                 جدجد تمییز هم برخاستست

چونک بی‌تمییزیان‌مان سرورند                صاحب خر را به جای خر برند(۷۱۵:۳)

به همین سان، دد منشانی را که با توصل به حیله های مختلف برسرنوشت مردم حاکم می شوند و برای فریب مردم و رعایت ظاهر،  خود را عامل خیر وبرپادارندۀ داعیۀ نهی از منکر وانمود می کنند؛  مورد خطاب قرارمی دهد که ما را به خیر شما امید نیست؛ شرمرسانید:

سوی جامع می‌شد آن یک شهریار              خلق را می‌زد نقیب و چوبدار

آن یکی را سر شکستی چوب‌زن                و آن دگر را بر دریدی پیرهن

در میانه بی‌دلی ده چوب خورد              بی‌گناهی که برو از راه برد

خون چکان رو کرد با شاه و بگفت           ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت

خیر تو این است جامع می‌روی               تا چه باشد شر و وزرت ای غوی

یک سلامی نشنود پیر از خسی                تا نپیچد عاقبت از وی بسی

گرگ دریابد ولی را به بود                زانک دریابد ولی را نفس بد  (۸۶۸:۳)

چهارم،  بیدارگری فرهنگی

رکین ترین رکنِ بیدارگری های فرهنگی مولانا را  پاسداشت اندیشه و دانش، ارزش دادن به مشورت، مبارزه با اژدهای نفس، و احتراز از فخرکردن به دانش سطحی و تاکید بر همدلی میان انسانها شکل می دهد.

مولانا ضمنِ ارایه تصویر واضح از وضعیت فرهنگی  عصر؛  از استبدادِ خفقان آور، رنج بیگناهان و گرفتاری مردم در مصیبت جنگ، سخن می گوید وبه مانند استادِ خود حکیم سنایی  ،  جلوه فروشی برخی ا ز صوفیان را  رسوا می سازد، « دانش مدرسی پوچ و بیهوده را مسخره می کند و به تساهل مذهبی متشبث می شود. می  گوید مگر نه اینکه همه انسانها جویای یک حقیقت استند ولی دلیل منازعه آنها  مانند آن چهار همسفر است که همۀ شان انگورمی خواهند اما به زبانهای مختلف»۱۵۹:۱)

مولانا با ذکر این مهم که انسانِ سوایِ اندیشه جز استخوان و ریشه چیز دیگری نیست؛  به شرح این مهم می پردازد که منزلت و مقام هر انسان  را و ابسته به اندیشه هایی می داند که درسر می پروراند:

ای برادر تو همان اندیشه‌ای           ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گلست اندیشۀتو گلشنی          ور بود خاری تو هیمۀگلخنی….(۱۸۰:۳)

این عارف بزرگ،  دانش را جان و بقیۀ عالم را صورت دانسته، باورمند است جفای عاقل به از وفای جاهل است؛ یعنی عقل است که موجب ارزش دهی به رفتار می شود، به همین سبب هر دانشی را پسندیده نمی شماردو  از نگاه اوتنها دانشی نیکوست که موجب اعتلایِ معنویِ انسان گردد، نه دانشی که  به انگیزه کسب  توجه عام و خاص تحصیل شود.

مولانا برای جلوگیری از بد کاری و بد گفتاری مشورت را سفارش کرده و احتمال پشیمانی در کاری را با مشورت بسیار اندک دانسته است چرا که در رایزنی عقل ها به هم یاری رسان هستند.

اوبا ارج نهادن به معنی گرایی صورت پرستی به نکوهش می گیرد و انسانیت را به سیرت می داند، نه صورت آراسته وزیبا. علاوه برآن ، ننگ آوربودن عشق های رنگین، شناختن ابلیس های آدم روی، و پرهیز از آنها، مصاحبت با کاملان و نیکان، وارهیدن  از دنیا، بهتر بودن همدلی از همزبانی، نیکوبهره گرفتن از زبان، فراگرفتن دانش و حکمت از لقمۀ حلال، فریفته نشدن به سالوس جهان، عبرت گرفتن از سرانجام دیگران وگریز از جاهلان؛ همه و همه مواردی است که مولانا اساس بیدارگری های خویش را در بعد فرهنگی بربنیاد آنها پی افگنده است. (۲۸۰:۱۱)

مولانا برای نشان دادن عمقِ نادانی کسانی که با کسب دانش های سطحی، خود را یک سروگردن بالاتر از همه دانسته و دیگران را به هیچ می شمارند، حکایت نحوی و کشتیبان را شیرازه می بنندد تا عالم سطحی نگر را از خوابِ غفلت بیدارسازد:

آن یکی نحوی به کشتی در نشست                   رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا                   گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب                لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند               گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو                   گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست                زانک کشتی غرق این گردابهاست

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان                  گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد                ور بود زنده ز دریا کی رهد(۱۲۸:۳)

پنجم، بیدارگری اخلاقی

 اصلی ترین نمودِ بیدارگری های اخلاقی مولانا را می توان  در انتقاد از ترویج ابتذال  و بیهوده خواهی و فراخواندن انسانها  به خود سازی خلاصه نمود. از دیدگاه مولانا، انسان اصل جهان و احسن التقویم است.  در صورتی که مکارم اخلاقی در او ببالد و صالح باشد، پیداست که پایگاه و جایگاهش از همه افزونتر است:

پس به صورت آدمی فرع جهان            وز صفت اصل جهان این را بدان

ظاهرش را پشه‌ای آرد به چرخ           باطنش باشد محیط هفت چرخ   (۶۱۳:۳)

مولانا در هرموقعیتی که برایش پیش می آید؛ نیکو کاری و نیک خویی را سفارش کرده و هیچ اهلیتی را بهتر از نیکوکاری نمی شناسد. او حسد را دشوارترین مانع رسیدن به سیرت نیک و بدترین کاستی معرفی کرده و موجب نا اهلی اهلان دانسته است. همچنان، دربند زر و سیم نبودن، حسن خود را در مزاد ننهادن، صرف مال در راه حق،شکم پرور نبودن، توجه به باطن و عقیده نه ظاهر ، کامل نپنداشتن خود، درپس حس و جسم نبودن ، فریب ناکسان نخوردن، طمع نورزیدن، به عیب یکدیگرنپرداختن و  پیمان شکن نبودن  از سایرِ ارشادات مولانا برای بیدارگی اخلاقی در جامعه می باشد.

او به مانند یک حکیم و طبیب حاذق، به تحلیل عوامل  و موانع آرامش روحی بشر پرداخته و سرمنشا اصلی همه آنها را در یک اصل خلاصه می کند و آن بیگانگی انسان از خودو  بیخودی و مستیِ ناشی از دلبسته گی به ماده است.

به پنداشت مولاناکسانی که بدون توجه به گوهرگرانبهای انسانیت و با بیگانگی از خود، نامه عمر را با جرم و جنایت سیاه می کنند، غافلند که هم در دنیا رسوا می شوند و هم در آخرت و یک یک از اعضای بدنهای ایشان بر جرایم و جنایات آنها گواهی می دهد:

….روز محشر هر نهان پیدا شود                هم ز خود هر مجرمی رسوا شود

دست و پا بدهد گواهی با بیان                  بر فساد او به پیش مستعان

دست گوید من چنین دزدیده‌ام                لب بگوید من چنین پرسیده‌ام

پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش                  که دروغش کرد هم اعضای خویش

پس چنان کن فعل که آن خود بی‌زبان          باشد اشهد گفتن و عین بیان

تا همه تن عضو عضوت ای پسر                گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر

رفتن بنده پی خواجه گواست                 که منم محکوم و این مولای ماست

گر سیه کردی تو نامۀ عمر خویش                  توبه کن زانها که کردستی تو پیش

عمر اگر بگذشت بیخش این دمست              آب توبه‌ش ده اگر او بی‌نمست

بیخ عمرت را بده آب حیات                  تا درخت عمر گردد با نبات

جمله ماضیها ازین نیکو شوند               زهر پارینه ازین گردد چو قند….(۷۰۱:۳)

از دیدِ این طبیبِ درمانگر، وهم و خیال پریشان و ویرانگر یکی دیگر از ضعف های روحی بشر می باشد که از آفات عقل جزوی به شمار می آید،  همان آفتی که فرعون را نسبت به خودش به گمان افکند و ادعای الوهیت کرد:

علم را دوپر، گمان را یک پر است           ناقص آمد ظن به پرواز ابتر است

مرغ یک پر زود افتد سرنگون           باز برپرد دو گامی یا فزون

اُفت و خیزان می رود مرغ گمان              بایکی پر،برامیدِ آشیان…. (۳۵۳:۳)

ششم،  بیدارگری عرفانی:

عصرمولانا عصر حاکمیتِ علمای صاحب شکوه و، وفورِ صوفیان شهرت پرست است که تصوف  و دین را به ابزار رسمی برای رسیدن به اغراض خود بدل کرده اند.

او ضمن توصیف ازصوفیان و عرفای  وارسته و رهروان راستین طریقت، به نمایاندنِ شخصیت واقعی صوفی نمایانِ تزویرگر می پردازد و به منظورِ بیدارسازی اذهان عامه ، از انحرافاتی چون؛ ریا‌کاری، سالوس، بطالت‌پیشگی، تکدی‌گری، طامات‌بافی و کرامات‌نمایی که  از سوی این عوام فریبان سرمی زند، ازکارنامه های ایشان پرده بر‌می‌دارد تا مریدان و مردم برای در روابط خود با مدعیانِ دروغین عرفان از در اختیاط پیش روند.(۲۶:۲)

مولانا به عنوان یک عارف اهل عمل،  در پی شناسایی و دریافتِ ریشه مفاسد و کژیهای عرفایِ دروغین و مبارزه اساسی با آنها است تا خواننده گان آثار خویش را  در تمیز عرفان واقعی از کاذب یاری نماید.

مولانا صوفیان ره به دودسته راستین و دروغین تقسیم می کند .درمواردی که  از صفات شهوانی و گمراهی و خطای آنها سخن می آورد مرادش صوفیانی‌اند که  بنا بر عدم صداقت باطن، توانایی سرکوب خواهشات نفسانی خود را ندارند ، در حالی که صوفیان  راستین به تعبیر مولانا دارای دل اسپید همچون برف بوده و  در راهِ حق و طی طریقت، قدم می زنند تا جسم خاکی خویش را برای رسیدن به افلاک رهنمودن گردند:

دفتر صوفی  سواد و حرف نیست             جز دلِ اسپیـــدِ همچون برف نیست       (۱۷۶:۳)

زاد دانــشمنـــد، آثــــار قلـــم             زادِ صــــوفی چیست، آثــــار قدم            (۱۷۶:۳)

کوهِ طور از نورِ موسی شد به رقص            صوفیِ کامل شد و رَست او زنقص       (۵۶:۳)

صوفیان راستین از دید  مولانا، سالکانی اند که به معرفتِ حق رسیده اند و فقرو تنگدستی خود را مایه حرص و آزمندی مادی نمی سازند که متاسفانه شمار آنها بسیار اندک است و درخط مقابل این گونه از صوفیان،  صوفی نماهایی قراردارند که با تظاهر به تصوف و عرفان جز هوا و شکم پرستی به چیزی نمی اندیشند.

مولانا در در داستان مرد روستایی که خرش را به نسبت تقلید بی حاصل از دست می دهد؛ تصویر روشنی از این دست صوفیان ارایه نموده و با نکوهش  شکم پرستی آنان، سوگمندانه می سراید:

دیر یابد صوفی آز از روزگار          زان سبب صوفی بود بسیارخوار

جز مگر آن صوفیی کز نور حق           سیر خورد او فارغست از ننگ دق

از هزاران اندکی زین صوفیند          باقیان در دولت او می‌زیند….(۱۸۸:۳)

نتیجه گیری:

با مرور فرازهایِ بیدارگری در مثنوی معنوی بدین نتیجه می رسیم که هیچ زاویه یی از اجتماع عصر، از دیدۀ بصیرمولانا به دور نمانده است. اوبا انتقاد از روش های استبدادی و خودکامه گی  شاهان و درباریانِ خردگریز ، آشکارسازی اوضاع آشفته و کمبودهای اجتماعی ِجامعه، برملا ساختنِ اعمالِ ریاکارانه و تهی از اخلاص سودجویان از دین،یادکرد از عدم توجه به ارزش های فرهنگی، انتقاد از تباهی خلق و خوی افرادِ غافل از جوهر انسانیت و  ابراز انزجار از اعمالِ گمراه کننده صوفی نماها، به بیدارگری دینی،اجتماعی، سیاسی،اخلاقی، فرهنگی و عرفانی پرداخته است؛ تا بتواند انسانها را  درتفکیک و تمییزِ سیاهی ها و سپیدی های روزگار یاری رسانیده ودرانتخاب مسیر دقیق و درست برای کسب سعادت دارین رهنمایی نماید.

سرچشمه ها:

۱-ای زند، میخاییل. نور و ظلمت در ادبیات ایران، ترجمه اسد الله پورپیرانفر، انتشارات پیام، تهران ، ۲۳۵۶ شاهنشاهی.

۲- بخشی، اختیار. تاثیر پذیری مولوی از قصه های قرآن در داستهان روستایی و شهری در مثنوی، فصلنامه پژوهشهای ادبی، شماره ۱۶،تهران، ۱۳۸۶٫

۳- بلخی،مولانا جلال الدین محمد. مثنوی معنوی،براساس نسخه رینولد نیکلسن و مقدمه بدیع الزمان فروزانفر،انتشارات مهتاب،تهران،۱۳۸۰٫

۴- بهزادی، حسین. طنز پردازان ایران، انتشارات دستان، چاپ اول، تهران،۱۳۸۳٫

۵- پارسا نصب،محمد.جامعه شناسی ادبیات فارسی،انتشارات سمت، تهران۱۳۹۰٫

۶-خالدیان،محمد علی. تحلیل و تطبیق اندیشه های کلامی درمثنوی معنوی، نشراحسان، تهران،۱۳۸۸٫

۷- رزمجو،حسین. شعرکهن فارسی درترازوی نقد اخلاق اسلامی،جلد اول و دوم،موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ دوم،مشهد،۱۳۶۹٫

۸- طهماسبی، فرهاد. جامعه شناسی غزل فارسی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران،۱۳۹۵٫

۹- علومی،محمد علی .طنز درمثنوی،جلد دوم،شرکت سهامی کتابهای جیبی، تهران،۱۳۸۶٫

۱۰- فتوحی،محمود.بلاغت تصویر، انتشارات سخن، تهران،۱۳۸۵٫

۱۱- فخراسلام،بتول. آهنگ بیدارگری،انتشارات ترانه،مشهد،۱۳۸۶٫

۱۲- گرجی، مصطفی. بررسی و تحلیل قصه ناکجا آباد شقاوت در مثنوی، فصلنامه پژوهشهای ادبی، شماره ۱۶،تهران، ۱۳۸۶٫

۱۳-مباشری،محبوبه.صص۳۴-۳۶ مباشری، محبوبه. فرهنگ اجتماعی عصرمولانا، انتشارات سروش، تهران،۱۳۸۹٫

۱۴-ملکیان،مصطفی . سیری در سپهر جان، نشرنگاه معاصر،تهران،۱۳۸۱ .

۱۵-نکوبخت،ناصر. هجو درشعر فارسی، انتشارات دانشگاه،  تهران،۱۳۸۰٫

خبرگزاری اخبار پرس – فارسی را دنبال کنید با تویتر, فسبک. و آر اس اس

برچسب ها

تمامی حقوق مطالب برای اخبار پرس محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.